<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>Balghoorjat</title>
		<link>http://omid.beez.ir/index.php</link>
		<description><![CDATA[Copyright by Beez.ir]]></description>
		<copyright>Copyright 2010, Do Paa</copyright>
		<managingEditor>Do Paa</managingEditor>
		<language>en-US</language>
		<generator>SPHPBLOG 0.5.1</generator>
		<item>
			<title>هنرمند </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090504-202739</link>
			<description><![CDATA[اینقد خوشم مياد از این که چن تا مداد رنگی جلوم باشه و مث نقاش ها, انگشتم و روشون تکون بدم تا انتخاب کنم کدوم رنگ و بردارم که نگو<br /><br />انقدر این کارو دوس دارم که حتی وقتی 3, 4 تا خودکار آبی يک شکل هم جلومه باز با همون دقت نگاشون ميکنم و انگشتامو تکون ميدم و يکی از همون 4 تا که شبيه همنو بر ميدارم, بعد يک دوری ميدم تو دستم, ميذارمش زمين, خواهر دوقلوشو که کپه قبليست بر ميدارم<br />تو دستم تکونش ميدم و با این يکی عشق ميکنم<br /><br />خب وقت تست به نظر تمومه, داره مياد برگه ها رو جمع کنه! حيف شد وقت نشد با این خودکار ناز دو خط بيشتربنويسم<br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090504-202739</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Mon, 04 May 2009 15:57:39 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=05&amp;entry=entry090504-202739</comments>
		</item>
		<item>
			<title>من و ضعيفه </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090502-160144</link>
			<description><![CDATA[من و ضعيفه يا کلا به هم نميايم يا اگه ميايم خيلی ميايم<br /><br />من همچی بگی نگی کوچيک شام ولی گوندم قد يه اسب , ضعيفه امّا ظريفه عين يه کره اسب<br /><br />رو مبل تک نفره هر دو تايی ناميزونيم ولی اگه دو نفرش باشه دو تايی قشنگ فيکسو ميزونيم<br /><br />من ميگم ضعيفه! گوش بيار به دندون بکشيم, ضعيفه ميگه : من سالاد خوردم سيرم بيا يه نقاشی بکشيم<br /><br />ضعيفه تفريحاتش با مانی کور ایناست,امّا ما با حسن شوغال تفريح ميکونيم<br /><br />ضعيفه به خاطر دوستاش مجبوره بره سينما,ولی ما داداش برا رفقا, حسن شوغالو پاره ميکنيم<br /><br />ضعيفه تو بغل ما يه هوا بزرگتر از آب نبات چوبيه, ما تو بغل ضعيفه يکی دو هوا نداره, خود کيسه گونی ایم<br /><br />در هر حال و باهمه این حرفا<br />ضعيفه اسب و پسنديده, ما هم نوکرش با کره اسبه صفا ميکونيم<br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090502-160144</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Sat, 02 May 2009 11:31:44 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=05&amp;entry=entry090502-160144</comments>
		</item>
		<item>
			<title>ما در مشرق زمين</title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090401-011736</link>
			<description><![CDATA[<br />ما که رفتيم به شرق, دنيا هم رفت به شرق, 2 تا گردش به شرق با هم جمع شد و معنيش این شد که دنيا به ما پشت کرد<br />پشت که کرد وقايعه ای بر ما روشن شد<br />این روشن شد که انسان ها, مخصوصا بانوان شرق و غرب از پشت چيزی آنچنانی با هم توفير نميکنند<br />شايد آن يکی زرد بود و ديگری سياه, شايد آن يکی سفيد بود و ديگری بد حال ولی با دوستان که بنشستيم, ديديم تفاوت قابل چشم پوشيست, پس ديگر با دوستان ننشستيم و رفتيم از پشت دينا را ببينيم<br /><br />در این حوالی بوديم, که دنيا چرخيد, به گمانمان سوال داشت<br />ما بر جای خود ميخ شديم, تصميم گرفتيم زين پس پی دنيا نرويم, کما این که پدرمان نيز بارها گوشزدمان کرده بود که پی آخرت باش و هی پی دنيا نباش<br />دنيا سوال پرسيد, ما هاج و واج مانند ميوهء کاج که تازه بر زمين افتاده از آن بلندی مواج, دور و بر را نگريستيم, در آخر قسمت شد و فرار کرديم, ولی گويند ملخک 3 بار بيشتر نميتواند بجهد, در نتيجه عادتی شديم<br /><br />ما کم کم ياد گرفتيم که در شرق نبايد چيزی خريد, بل اخص اگر فروشنده مال شرق شرق باشد<br />کلاه خودت را بر سر خودت می گذارد, سپس در 2 سوت آن را بر ميدارد باز می گذارد و باز بر ميدارد, آنقدر می گذارد و بر می دارد که سرتان بی مو ميشود<br /><br />نه این که بندهء مخلص, ساده لوح باشم بيش از شما... خير<br />ولی دوستان چشم بادامی بسی زرنگترند  در امر ديد جيبانمان<br />حتی بنده به دفعات برای این که خودم را مقاوم کنم با جيب خالی به زيارتشان رفتم ليکن این بار ساعت خود به امانت گذاشته و جنس مقبول چينی را خريداری نموده ام<br />پس چه? آن که زيارت دوستان از دور مقبول تر است<br />ما که در شرق بوديم, هوا گرم بود و آسمان پر ابر<br />ما که در شرق بوديم, بارانش گه گاه باران آب داغ بود و گه گاه باران با تشت از آسمان به زمين ميريخت, انگار نه انگار که این خدای همان خدای خانهء خودمان است<br />نخير, ایشان کلا اخلاقياتشان با مال ما متفاوت است<br />در همان حوالی که بوديم, ديديم که مارمولک, این موجود مظلوم در محدودهء خدای خودمان, در آنجا پرواز ميکند همچون بتمن<br />خدای آن دور آواز نيز ياد این موجود داده, کما این که هر از چندی ابراز وجودی ميکند در منزلمان... و خدای آن دور به این موجود مردانگی بيشتری داده و شعار در آنجا فرزند بيشتر زندگی بهتر گشته<br /><br />در آنجا که بوديم, ديديم زشتی و سيه رويی, نه تنها عيب نيست, بلکه اگر کمی بيش از معمول کج باشی, کمی بيش از معمول آب از دهانت بياييد مامور و مسئول فايننس(FINANCE) ميشوی<br /><br /><br />در آنجا ما آفتاب خورديم, باران خورديم, خاک خورديم, ولی هيچ سبز نشديم<br /><br /><br /><br />ما که رفتيم به شرق, غرب ديده بوديم که رفتيم, ما که رفتيم آدم ديده بوديم<br />ولی آنجا که بوديم آدم نديده گشتيم<br /><br /><br /><br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090401-011736</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Tue, 31 Mar 2009 20:47:36 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=04&amp;entry=entry090401-011736</comments>
		</item>
		<item>
			<title>ما در فرنگ...</title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090330-135548</link>
			<description><![CDATA[ما که رفتيم فرنگ, هوا خوب بودو آسمان آبی بودو مردمان شاد.<br /><br />ما که رفتيم فرنگ,  همه دسته گل به دست, لبخندان بر لب, سرخوشی در روح, روز خود آغاز کردند<br /><br />ما که حال و روزمان خوب نبود, نديده بوديم از این عياشی ها, از این خوشگذرانی ها... ته گناه مان این بود که عکس رخ يار ميکرديم در پياله نگاه<br /><br />آن هم نه این که خودمان از خودمان گناه بلد باشيم... شاعر گنه کار چون چنين گفته بود, ما نيز هر روز تمرين ميکرديم تا عنايتی شود بهمان.<br /><br />ما که در فرنگ بوديم, ديديم ملّتی ميکنند گناه هر دم, از يکی ميگيرد ديگری بوسه, به يکی ميدهد آن يکی بوسه<br />ما که بوسه نديده بوديم زنده... آنچه گفتند شنيده بوديم ما گويا, لی لاکن هيچ گاه نديده بوديم آن را. <br /><br />در فرنگ ملّتی بود همی بسيار زيبا, ما به خود هی ميکرديم زير چشمی اندکی نگاه, شکم را هی ميکشيديم درون تا به آنجا که طاقتمان  طاق ميشد گويا.<br /><br />آنچنان آنجا شلوغ بود که حتی ما را با آن عزمت نميديدند, چه برسد به شکممان, خلاصه بی خيالش شديم<br /><br />در آنجا ملتی می رقصيدند... ما نيز کف ميزديم, گه گاهی بلبلی و ديگر هيچ<br /><br />ما در غير فرنگ تنها با چوب و با گوسفندانمان رقصيده بوديم, آنجا همه می رقصيدند<br /><br />گاهی با لباس و گه گاه حتی بی لباس, گرچه ما چشم چپ خود درويش کرديم به زور, ولی چشم راستمان محل سگ به فرمانمان نميداد<br /><br />ما که در فرنگ بوديم بلغورجات طولانيمان مشتری نداشت<br /><br /><br /><br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090330-135548</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Mon, 30 Mar 2009 09:25:48 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=03&amp;entry=entry090330-135548</comments>
		</item>
		<item>
			<title>عادت </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090327-015612</link>
			<description><![CDATA[<br /><br />ميگه دوسش ندارم<br />ولی ذهنش پر از اونه... اصلا ول نميکنه... هی ميگه: مگه من چم بود که الان اونو به من ترجيه ميده<br />ادامه ميده.... البته من براش خوشحالم که زندگيش داره راه جديد و پيدا ميکنه<br />و حتما از دوران قبل بهتره و اونم خوشحال تره<br />باز ميگه... با این که دوسش نداشتم ولی خيلی زياد بهش عادت کرده بودم<br /><br />ميگه... خودش ميگف که به  کس ديگه ای نگاه نميکنه بعد من!<br />خودش گف که نميخواد با کس ديگه ای رابطه داشته باشه, تازه من خر هی بهش ميگفتم...<br />نه نه حتما دنبال يکی باش.... زندگی تنهايی بی معنيه<br />نه که هزار تا داشتم خودم!<br /><br />خفه شد... بغض کرده... يواش يواش گوله های اشک از رو لپش ليز ميخورن رو ميله های تراس<br />بهش ميگم به نظر هوا بارونيه... ميگه : مممممم<br />صداش رو صاف ميکنه که مثلا من نفهمم گريه کرده<br />ميگه...هوايه خوبيه ... من....<br />ميزنه زير گريه<br />چن روزه با غذاش  فقط بازی ميکنه... نميدونم چی کارش کنم<br />اینکه بهش بگم خلی... دردی دوا نميکنه... اشکاش دست خودش نيس<br /><br /><br /><br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090327-015612</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Thu, 26 Mar 2009 21:26:12 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=03&amp;entry=entry090327-015612</comments>
		</item>
		<item>
			<title>دوس </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090305-002330</link>
			<description><![CDATA[امروز وقتی دم دمای صبح, اون موقع که هوا خيلی خوبه و همه جا بوی بهار ميده.<br />تو راه خونه بودم, يک دوس پيدا کردم. يک لاک پشتس, اصن حرف زدن بلد نيس هيچی<br /> يعنی هيچ زبونی حرف نميزنه فقط نگاه ميکنه<br />تازه بعضی وقتا کج کج<br /> نگاش حاليت ميکنه که تو هم بی خودی حرف ميزنی<br />قيافش مثه پيره مرداس<br /> فک کنم چون حرف نميزنه و به جاش ميشنوه و ميبينه و نگه ميکنه اينقد عاقل به نظر ميرسه<br />با من مهربونه يا هم قيافش اینطوريه <br />ميگه اوّلش من حرف ميزدم بعد با يک خانوم لاک پشته <br />دوس شدم که زبونش يک چی ديگه بود<br />خب کم کم ياد گرفتيم بدون حرف خيلی زندگيمون کم سرو صدا تره<br />اینا رو با نگاش ميگه آخه لاک پشته حرف نميزنه<br /><br /><br /><br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090305-002330</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 20:53:30 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=03&amp;entry=entry090305-002330</comments>
		</item>
		<item>
			<title>فهميدم </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090305-001445</link>
			<description><![CDATA[من اینو فهميدم که خدا دنيا رو خيلی هم برايه من يکی لااقل نساخته<br />آخه خيلی نا مرديه که همه بايد 7 8 ساعت بخوابن و 16 17 ساعت بيدار باشن<br /><br />من دوس دارم 13 ساعت بخوابم و 24 ساعت بيدار باشم يعنی من روزم دوس دارم 37 ساعته باشه<br />نميزاره که خدا با طراحيه آسمون و زمينش که<br />ای بابا!!!<br /> <br /><br /><br /><br /><br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090305-001445</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 20:44:45 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=03&amp;entry=entry090305-001445</comments>
		</item>
		<item>
			<title>دينگ</title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090305-000851</link>
			<description><![CDATA[<br /> کلی در موردش حرف زده بود که چی کار دوس داره<br /> و چقدر خوش حاله که من دارم ميرم شهرشون<br />اون روز...<br />دينگ! در آسانسور باز شد<br />با هم رفتيم تو<br /> هيچ کی به غير از ما دوتا نبود<br /> صورتش قرمز شده بود<br /> ضربان قلبشو از روی پيرهنه چسبش ميشد ديد<br />سرشو اندخته بود پايين, لام تا کام حرف نميزد<br />بهش ميگم چرا سرتو بلن نميکنی<br />ميگه شما ميگين بلن کنم?<br />گفتم هرجور راحتی  ولی خب... <br />ادمه ندادم<br />آخه از رنگه صورتش معلوم بود که بايد ساکت باشم تا آروم شه<br />5 4 3 2 1 دينگ! طبقات تموم شدن<br /> در باز شد  دويد به سمت ماشينش<br /> گف سعی ميکنم بزرگ شم رفت<br />(منم رفتم خونه دوستش lol)  <br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry090305-000851</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 20:38:51 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=09&amp;m=03&amp;entry=entry090305-000851</comments>
		</item>
		<item>
			<title>اراده </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry081021-031828</link>
			<description><![CDATA[<br />سر را چو گشنه بر زمين نهادی, اراده يه خويش<br /> <br />و چون گشنه خواباندی, اراده يه خالق خويش توانی ديد<br /><br />چون اراده کردی و اراده نکرد کفر و طقيان تو را جايز افتد<br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry081021-031828</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Mon, 20 Oct 2008 23:48:28 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=08&amp;m=10&amp;entry=entry081021-031828</comments>
		</item>
		<item>
			<title>ياغی</title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080928-015646</link>
			<description><![CDATA[<br /><br />دل را به دريا من زدم<br />سر را به سودا من زدم<br />من عاشق این کار من<br />من بلبلان همکار من<br />من آسمان هم راه من<br />من می پرستان يار من<br />از در چو تو داخل شوی<br />با ما زسر هم ره شوی<br />گويند تو هم ياغی شوی<br />مجنون این بی غم شوی<br />ياغی تو شو ای جان من<br />ای مونس تنهای من<br />ای جان بی پايان من<br />ای لحظهء آرام من]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080928-015646</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 22:26:46 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=08&amp;m=09&amp;entry=entry080928-015646</comments>
		</item>
		<item>
			<title>نيست، اينجا نيست </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080928-015501</link>
			<description><![CDATA[<br /><br />نيست، خانه ی من اينجا نيست.<br />بر در خانه ی من خاک نداشت.<br />بر سر پنجره اش تار نداشت.<br />خانه ام مرغ سحر خوانی داشت.<br />که دمی تا دم صبح تاب نداشت.<br />خانه ام داشت سلامت هوسی.<br />خانه ام داشت سلامی به دری.<br />دم در خانه ی من مرد نگهبان نداشت.<br />گل سرخی داشت، قرمز. قرمز.<br />گل سرخی به معنای دقيقی گل سرخ.<br />همه جا بود، معطر خوشبو.<br />چون که در خانه ی من غير گلم راه نداشت<br /><br /><br /><br /><br /><br />Ps, مث قبلی<br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080928-015501</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 22:25:01 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=08&amp;m=09&amp;entry=entry080928-015501</comments>
		</item>
		<item>
			<title> به سرای من اگر می آیی </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080928-015036</link>
			<description><![CDATA[<br /><br />به در خانه من ميايی؟<br />به سرای من و من ميايی؟<br />به سر بستر من ميای؟<br />اينچنين روی سيه ميايی؟<br />چشم گريان? اشک ريزان؟<br />نه دگر ، نه ، نشود<br />اينچنين سرد و پريشان نشود<br />هر که گفته ، راست گفته ،مرده ام<br />لی لاکن من سرا پا شاديم<br />پس چه گويی تو به آن رخت سياه؟<br />پس چه گويی تو با آن اشک روان؟<br />نه برادر، نه عزيزم ، شاد باش<br />گر چه بنده مرده ام سر حال باش<br />با غمت اندوه را بيشش مکن<br />مردم بد حال را گريان مکن<br />تو جگر جان ، تو عزيز دلمی، تو تمام هر چه بودم، تنمی<br />ای که مرده در رهت قربان شود، ای که بنده در رهت ويران شوم<br />زبرای دل من گوشه لبی شاد بدار، ز برايم کمکی حال بيار<br /><br /><br /><br /><br />Ps. دوس داشتم اینو اینجا هم بنويسم<br />اگر شعره اگر ور, من خودم دوسش دارم<br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080928-015036</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 22:20:36 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=08&amp;m=09&amp;entry=entry080928-015036</comments>
		</item>
		<item>
			<title>حرفی بزن  </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080921-030826</link>
			<description><![CDATA[<br /><br />حرفی بزن  آهی بکش<br />دستی به تنبانت بکش<br /><br />این گر بود(bovad) شلوار تو<br />جايش نباشد زير تو<br /><br />تو دس بکش  بالا بکش<br />آن را از این زير هی بکش<br /><br />من گر شوم مجنون تو<br />هی ميکشم از پای تو<br /><br />فعلا که نيستم مال تو<br />پس خود بکش   محکم بکش<br /><br />گر من بيفتم پای تو <br />دامن به دستم زير تو<br />پس يا بکش   يا هم ولش<br /><br /><br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080921-030826</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 23:38:26 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=08&amp;m=09&amp;entry=entry080921-030826</comments>
		</item>
		<item>
			<title>مرد </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080906-181447</link>
			<description><![CDATA[<br /><br />مرد به خونه رسيد<br /> اسب رو برد تو استبل و در هايه طويله رو محکم<br /> بست تا اسب از سرمايه بيرون در امان بمونه<br /> به سمت دره خونه رفت و خيلی اروم با اون<br /> دست هايه بزرگو ضمختش در رو باز کرد<br />چند ماهی ميشد که منتظره برگشت به خونه <br />و ديدنه همسرش بود <br />دختره زيبا تويه پتويه  نرم و دشکه قطور تو خوابه عميقی بود <br />مرد صورتشو شست<br /> پيرهانشو از تن در اورد <br />و به سمته زيبايه خفته رفت<br /> آروم لپشو بوسيد<br /> و تو گوشش گفت دلم برات تنگ تنگ بود. <br />دختر صدايه مهربون و آشنا رو ميشناخت<br /> لب خندی بر لبش نشست<br /> مرد لبخند دختر رو بوسيد و به ارومی در آغوشش گرفت<br />ساعتی بعد نوشيدن 1 فنجون قهوهيه تلخ زندگی <br />رو شيرين تر از هميشه نشون ميداد.<br />]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080906-181447</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 13:44:47 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=08&amp;m=09&amp;entry=entry080906-181447</comments>
		</item>
		<item>
			<title>قانون </title>
			<link>http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080906-180805</link>
			<description><![CDATA[<br /><br />قانون اوّل نيوتن يا دومه نيوتن يا<br />بقيش با قانون اوّل بيز هيچ ارتباطی ندارد<br />من هم از قانون خوشم نمياد<br />يا سختن<br />يا شدنی نيستن<br />يا هم<br />هم سختن هم شدنی نيستن :D]]></description>
			<category></category>
			<guid isPermaLink="true">http://omid.beez.ir/index.php?entry=entry080906-180805</guid>
			<author>Do Paa</author>
			<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 13:38:05 GMT</pubDate>
			<comments>http://omid.beez.ir/comments.php?y=08&amp;m=09&amp;entry=entry080906-180805</comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
